ياران ناب
   1   2      >

+ ياد فکه..

چهارشنبه 26 تير 1387 ساعت 12:40 صبح


هر وقت ياد فکه مي افتم


اون حال و هواي غريبش..


نمي دونم چرا همه چيش ..


اصلا انگار اونجا کربلاست


وقتي ادب مي کني و با پاي برهنه روي رملا راه مي ري


وقتي بچه هاي کوچيک و مي بيني


که به زحمت و سختي توي گرما راه ميرن


بعد از دو سه قدم به بغل باباشون ميرن


ياد چي مي افتي؟


شن هاي رملي و داغ فکه


بچه هاي کوچيک


گرمي هوا و تشنگي..


يا رقيه (ع)


نوشته شده توسط : طلبه

نظرات ديگران [ نظر]


+ اتش دل..

يکشنبه 23 تير 1387 ساعت 10:7 عصر

 


يکي از رزمنده ها عادت داشت پيشاني شهدا رو مي بوسيد
وقتي خودش شهيد شد بچه ها تصميم گرفتند به خاطر اون همه محبت پيشاني اش رو غرق بوسه کنند
پارچه را کنار زدند
پيکر بي سر او دل همه ما را اتش زد



نوشته شده توسط : طلبه

نظرات ديگران [ نظر]


+ زانو زده بود لب سنگر

جمعه 14 تير 1387 ساعت 11:45 عصر
گفتم خسته نباشي،
گفت : تشنه هستم اگه يه چيکه آب داري بده بخوريم
رفتم توي سنگر که براش آب بيارم
سه تا خمپاره اومد زمين ،دويدم بيرون سنگر
زانو زده بود لب سنگر ،ترکش خورده بود به گلوش
سلام داد به آقا افتاد زمين...

نوشته شده توسط : طلبه

نظرات ديگران [ نظر]


+ به سوي تو ميايم..

جمعه 31 خرداد 1387 ساعت 12:46 صبح

خدايا به سوي تو مي آيم


                     از عالم و عالميان مي گريزم


                                           تو مرا در جوار رحمت خود سکني ده.


                                                                                           شهيد دکتر مطفي چمران


                         


 


نوشته شده توسط : طلبه

نظرات ديگران [ نظر]


+ بگذاريد مردم نفس بکشند

جمعه 6 ارديبهشت 1387 ساعت 12:35 صبح
ما غفلت کرده يم چشمهايمان را که باز کنيم خواهيم فهميد،هر چند بعضي با چشمان باز مي خوابند!!
نکند روزي به فکر بيافتيم که ديگر کار از کار گذشته باشد
اکنون  مي بينيم که هر روز يکي شان هجرت مي کند و ما را با طعنه ها و کنايه ها تنها مي گذارد
خدا مي داند هرگز يادم نمي رود نگاه حسرتبار و مظلوم آن جانباز عزيز و مظلوم طاهري را که براي تنها عيادت کننده اش که رهبرش بود با نگاه
چه حرف ها مي گفت...
مدتي است که اين خواب سنگين مستي آور دنيا ما را از خيلي چيز ها غافل نموده است
از درد هايي که اکثر مي بينيم اما بي تفاوت از کنارشان عبور مي کنيم
حتي از کنار حقايق!!!
شهدا زنده اند و ما با فراموش کردن آنها داريم خودمان را به بوته فراموشي مي سپاريم
خيلي چيز ها يادمان رفته است ،حتي حرمت و قداست چشم ها و پاها و دست هايي که در راه خدا ايثار کرده اند
حتي قداست ان قبر هاي گوچک بي نشان را هم که ما را به ياد قبر بزرگ مرد ميدان کربلا ،
عباس بن علي ع مي اندازد، فراموش کرده ايم آن را شعار و شعر مي پنداريم
به جاي ((بگذاريد کمي نفس بکشيم))به ياد سرفه هاي خشک و بي امان و کبودي هاي مکرر بيفتيم،
آن وقت اگر توانستيم باز هم بگوييم جنگ تمام شده است بگذاريد مردم نفس بکشند..

نوشته شده توسط : طلبه

نظرات ديگران [ نظر]


+ اگر جنگ تمام شده پس اينها کيستند؟

سه‏شنبه 27 فروردين 1387 ساعت 11:34 عصر

درد را با سکوت مغايرتي عميق و ديرينه است ولي کساني هستند که با درد سکوت را همنشين مي کنند
درد هشت بهار عاشقي ...حالا همان ها که مي گويند جنگ تمام شده است براي من اينجملات را تعبير کنند:
-سرفه هاي شب که براي ديگران در گلو وحنجره نهان مي گردد.


                                               
-نفس هاي به شماره افتاده که صدايي نداردتا دستي را به امداد بطلبد
-دل هايي که هميشه تنگ پدر بماند واز پدر فقط يک عکس و مشتي تعريف  باقي مانده باشد و يک جاي خالي
-پدر و مادراني که سال هاي سال است چشمشان به در مانده است  تا پلاکي تکه استخواني يا انگشتري از پاره تنش بياورند
-دسته گل هاي معطري که در گوشه بيمارستان ساسان ،بقيه الله (عج)،آسايشگاه شهيد چمران...


                                               
-تاول هايي که هيچ کس باور نمي کند بعد از سال هاي سال سرباز کرده باشند و درست مثل لحظه تاريک بوي ليمو و نعناع تکرار
شوند...
اينها همه امتداد جنگي است نا برابر و تحميل شده
و اينهاست ثمره دفاعي عاشقانه
اگر جنگ تمام شده پس اينها کيستند؟
آري جنگ تمام شده براي بي درد هايي که از فرط بي خبري و مستي فرقي به حالشان نمي کند در چه زماني باشند و حتي در زمان جنگ هم همين پندار را داشته اند.
تمام منطقشان همين است که ما جنگ طلبيم!کدام فرزندي است که بر درد و جراحت پدر تاب بياورد؟ کدام مادري است که کشته شدن پسر را بخواهد؟


نوشته شده توسط : طلبه

نظرات ديگران [ نظر]


+ باز دلم هواي شلمچه کرده است

جمعه 23 فروردين 1387 ساعت 3:37 عصر

باز دلم هواي شلمچه کرده است.باز از فرسنگها راه براي بوي خاکريزهايش مستم مي کند.باز زوزه جانسوز غروبش در گوشم مي پيچد. باور کنيد خودم هم ديگر خسته شده ام . همين که مي اييم نفسي بگيريم تا با شهر بسازيم همين که ارام ارام به زندگي روزمره دست اخوت مي دهيم نمي دانيم چه مي شود که درست هنگام هنگامه انجا که مي رويم تا خط جديدي را در دلمان رقم بزنيم به سراغمان مي ايد


                                                


خدايا!چاره اي راهي درماني...


خودمان ميدانيم که يک بيابان وچند خاکريز ويک غروب نمي تواند اينچنين هستيمان رابه بازي بگيرد که بيابان زياد است و.....


قربان ان نمازي که در سنگر شروع مي شود ودر بهشت به اتمام ميرسد


قربان ان خاکريز که خاکش باخون پاک شهيدان ممزوج شده که بوي عطر ان پيراهن يوسف براي بيداري چشم بسيجيان يعقوب صفت است


اگر اينقدر از شلمچه مي گويم براي اين است که اينجا يعني در شهر حماسه نيست


شايدشنيده ايدکه چند بار شهدا دسته جمعي از جبهه بر گشتند اينها باهم عاشورابه پا مي کردند.ولي شما دوستان نمي دانيد به ما چه مي گذشت


((يک عصر جمعه  خيابانهاي خلوت ودکانهاي بسته وراديو تلويزيونهاي خاموش.))


براي اين است که عزيزان دلم تنگ شلمچه کرده است ودارم ديوانه مي شوم براي اين است که وقتي بر خاک شلمچه بوسه مي زنم گوئي بر ديوار کعبه بوسه مي زنم همه چيز برايم مهيا بود


بارها وبارها به خودم مي گفتم حسيني سفره را جمع مي کنند  


اي مردم ما هم خواهيم رفت شما مي مانيد وياد شهيدان                       «خاطرات يک رزمنده»


نوشته شده توسط : طلبه

نظرات ديگران [ نظر]


+ کاغذ سيگار در اسارت؟

دوشنبه 27 اسفند 1386 ساعت 12:14 صبح

 ازقول يکي آزادگان جنگ تحميلي:
 در دوران اسارت، اردوگاهها فقط اجازه ي داشتن يک جلد قرآن را داشتند و هر کدام از بچه ها شايد با فاصله يک و دو ماهه توفيق دست يافتن به قرآن را پيدا مي کردند. اگر عراقيها کاغذي که بر آن آية الکرسي نوشته بود را از جيب بچه ها پيدا مي کردند، با کابْل پشت او را سياه مي کردند.      


                                                                                            
برخي بچه ها با مخلوط کردن بعضي مايعات و مواد، به اصطلاح نوعي جوهر ساخته و آيات قرآن را بر روي کاغذهاي پودر رختشويي و کاغذ سيگار مراقب ها مي نوشتند که اين کار پرزحمت و خطرناکي بود. اين آزاده سخن تکان دهنده و معني داري گفت: ما قبل از اسارت حتي براي يکبار، خدا را به اين جهت که کتاب او در دسترس ماست، شکر نکرده بوديم!!!.       


 


 


 


نوشته شده توسط : طلبه

نظرات ديگران [ نظر]


+ دلم تنگ شهيدان است ..

دوشنبه 20 اسفند 1386 ساعت 9:50 عصر

کاروان راهيان نور کم کم دارن آماده ميشن...


و غرق حسرت... که باز هم جامانده ام


....


خيلي وقته سر نزدم .انشاالله دوباره شروع مي کنم


با خاطره هاي کوتاه و شنيدني.


مطلب بعدي:


شهدا آدم هاي عجيبي نبودند. فقط حواسشان جمع بود..!


نوشته شده توسط : طلبه

نظرات ديگران [ نظر]


+ روز اول عيد: دوکوهــــــــه

دوشنبه 28 اسفند 1385 ساعت 9:12 عصر

يادش بخير پارسال
لحظه تحويل سال قرار بود دوکوهه باشيم
اما نشد و تو ماشين با زيارت عاشورا
سالمون تحويل شد
روز اول عيد: دوکوهــــــــه
خانه عشق، اصلا چرا مينوسم گفتني نيست
هر چقدر هم بنويسي و بگي و..
اما   نه نميشه بايد ببيني
بايد حسش کني
بايد صداشو بشنوي
انگار شهدا دارن نگات مي کنن
انگار دارن بهت خوش آمد ميگن
و تو اونجا خالي از هر دغدغه اي هستي
انگاري اونجا جزو دنيا نيست
شلمچه  هويزه  طلاييه فکه اروند ...
يادش بخير
بچه ها رفتند و من ...
غرق حسرت
پارسال بهمون گفتند قلباتونو تو دستاتون بگيرين تيکه تيکه اش کنيد
و هر تيکه رو يه جا بندازيد
دلم جا مونده 
نه جا نمونده  دلامون اونجا خونه کرده
السلام عليک يا اوليا الله

نوشته شده توسط : طلبه

نظرات ديگران [ نظر]


+ ورود هر گونه تير و ترکش ممنوع!

جمعه 25 اسفند 1385 ساعت 12:23 صبح


بعد از عمليات با موتور بر گشت.گفتم چه خبر؟ گفت :هيچ . ايندفعه هم رفوزه شدم . منظورش اين بود که ايندفعه هم رفوزه بر گشتم
گفتم ناراحت نباش انشا الله کربلا
گفت نه علتش را فهميدم
گفتم چيه؟
گفت علتش اين شعاريه که پشت پيراهنم نوشتم.
پاشو يه ماژيک بياربجاش بنويس منتظر شهادت


                    


نوشته شده توسط : طلبه

نظرات ديگران [ نظر]


+ اينجا قدمگاه فاطمه (س) است؟!

دوشنبه 16 بهمن 1385 ساعت 1:4 صبح

شلمچه
شلمچه را فقط خدا مي شناسد، قدر آنرا رسول الله مي داند،
مظلوميتش را علي (ع) مي شناسد و فاطمه (س)،
جاي تک تک شهدا را اباعبد الله ميداند و از قتلگاههاي شلمچه زينب آگاه است.
آري شلمچه قطعه اي از آسمان است شلمچه اخرين معراج دسته جمعي شهيدان است.
شلمچه براي شهيدان مانند پستان مادر است.
شلمچه......
کفش هايت را در آور...اينجا سرزمين مقدسي است..اينجا کربلاست ..اينجا قدمگاه فاطمه (س) است




نوشته شده توسط : طلبه

نظرات ديگران [ نظر]


+ يک کيلو موز به جاي يک موز

سه‏شنبه 26 دي 1385 ساعت 1:4 صبح


خيلي کم پيش مي آمد حاجي بچه هايش را با خود به لشگر بياورد آنروز ظاهرا خانواده حاجي جايي رفته بودند و حاجي مجبور شده بود محمد مهدي را با خود بياورد از صبح که امد خودش رفت جلسه و محمد مهدي را پيش ما گذاشت جلسه که تمام شد مقداري موز اضافه امده بود يکي را به محمد مهدي دادم تا لااقل از او پذيرايي کرده باشم نمي دانم چه کاري داشت که مرا احضار کرد. محمد مهدي هم پشت سر من وارد دفتر شد وقتي بچه را ديد چهره اش بر افروخته شد  طوري که تا حالا اينقدر او را عصباني نديده بودم با صداي بلند گفت:کي به شما گفته به او موز بدهيد.گفتم حاجي اين بچه از صبح تا حالا چيزي نخورده يه موز که بيشتر به او نداديم تازه از سهم خودم هم بوده نگذاشت صحبتم تمام شود دست در جيبش کرد و هزار تومان به من داد و گفت : همين حالا ميروي و جاي آن موز را مي  خري و مي گذاري البته گفت به جاي يک موز يک کيلو!!!؟



درد احمد درد ترکش ها نبود   همتش جز رشد ارزشها نبود
دائما احمد به ياد جنگ بود      قالب تن از برايش تنگ بود
شعر زيباي شهادت مي سرود     ياد خرازي و مهدي مي نمود
کاظمي را فاو و مجنون مي شناخت  هر شهيد خفته در خون مي شناخت
يادم آيد احمد و وقت نماز        شوق خلوت درد دل راز و نياز
تربتش اکنون دواي درد ماست    داغ وي آتش به آه سرد ماست


نوشته شده توسط : طلبه

نظرات ديگران [ نظر]


+ عيد غدير..عيدي شهداي سيد

شنبه 16 دي 1385 ساعت 11:57 صبح

روز عيد بود... عيد غدير
با بچه ها رفته بودند مزار شهدا
تک تک از کنار شهدا مي گذشتند و
هر شهيدي که سيد بود کنار مزارش مي نشتند و زمزمه مي کردند
سلام عليکم اقا سيد
تبريکات
اقا سيد اومديم عيدي بگيريم
عيدي ما يادت نره!
بچه ها عيدشونو گرفتند
سال نو همون سال اعزام شدند مناطق جنگي
اقا سيد  عيدي ما هم يادت نره!!
التماس دعا


                                               


نوشته شده توسط : طلبه

نظرات ديگران [ نظر]


+ اولين ايستگاه آسماني...

شنبه 18 آذر 1385 ساعت 12:45 صبح

آخرين ايستگاه قطار همين جا بود ،دوکوهه،بچه ها از همين جا به مناطق مختلف اعزام مي شدند .


دوکوهه نام آشناي همه رزمنده هاست ،رد پاي همه شهدا را مي توان در دوکوهه پيدا کرد


                                   


اين ساختمان هاي خالي حکايتي هستند براي خودشان ،گوشت را روي ديوار هر کدام بگذاري


چيز تازه مي شنوي، يکي روضه قاسم مي خواند، آن يکي روضه علي اکبر ....


اينجا ديوار ها هم زخمي اند هنوز ،نگاه کن  شايد پوکه فشنگي گيرت بياييدبه يادگار ..


گاهي وقت ها عراقي ها بمب هايشان را سر همين پادگاه ها خالي مي کردند.


       ((دوکوهه مغموم است و دلتنگ ياران ياران عاشورايي خوييش  1))


اگر شلمچه را با غروب هايش مي شناسند ،دوکوهه را با شب هايش مي شناسند


دلت مي خواهد توي تاريکي شب لابه لاي اين ساختمان ها پيچ و تاب بخوري


بروي .. بيايي و در اين رفتن و آمدن ها ،بعضي حقايق دستگيرت شود


يادگار از بسيجي نوشته شده بود:


««اي کسي که بعدا به اين ساختمان مياييد تو را بخدا با وضو وارد شويد»»


 


                دوکوهه ، السلام اي وادي عشق


 


دوکوهه السلام اي خانه عشق      سلام ما به تو مي خانه ي عشق


دوکوهه صبحگاهت با صفا بود     کلاس درس و ايثار و وفا بود


دوکوهه آن حسينه ي همت          دگر پر گشته از اندوه و غربت


دوکوهه کو يگان ذولفقارت؟        کجايند عاشقان بي قرارت؟


دوکوهه از جدايي تو فرياد           بگو کجا باشد گردان مقداد


دوکوهه درس آموز شهادت         کجا زد خيمه گردان شهادت؟


 


                         الهم الحقني باالشهدا


                                                                آمين


نوشته شده توسط : طلبه

نظرات ديگران [ نظر]


   1   2      >
:لیست کامل یاداشت ها  :